لای علفزارهای مزرعهی عمو پِگی
یک ساعتی بود ولو شده بود لای علفزارهای مزرعهی عمو پگی و هی داشت با ته دندونهاش نوک یه ساقهی علف رو میجوید، هرازگاهی هم سرش رو برمیگردوند به طرف من و در حالی که داشتم بهش نگاه میکردم، بهم نگاه میکرد. آفتاب رسیده بود بین دو لب بالایی و پایینیاش، برا همین چشمهاش رو ریز کرده بود و دستش رو هم گذاشته بود روی پیشونیش و یه کجا لای ابرهارو نگاه میکرد.
چند دقیقهای همینجوری مونده بود و بعد به پهلوی راستش چرخید و رو به من کرد و گفت: ببینم بازم علف داری؟ گفتم: نه! گفت: اِ، اذیت نکن، داری یا نه؟ گفتم: نه! ، در حالی که داشت دوتا ابروش رو به هم نزدیک میکرد گفت: عجب خری هستیها جدی میگم! بازم مثل دفعات قبل گفتم: نه! . برگشت به حالت قبلش و این بار بدون اینکه دستش رو عمود روی پیشونیش بزاره با چشمهای ریز زل زد لای ابرها. هر وقت حین زل زدن به ابرا لب پایینیاش رو هم میجوید مطمئن میشدم که یه فکر کثیف داره توی مغزش شکل میگیره، دفعه قبل برا اینکه بهش علف نداده بودم دویده بود جلوی کلبهی عمو پگی ، لباساش رو کنده بود و شروع کرده بود گریه کردن که این - یعنی من - به زور لای علفزارها لختش کردم، عمو پگی هم نامردی نکرده بود و یه ماه جیرهی علفم رو قطع کرده بود، مثلا اینجوری خواسته بود کون منو بسوزونه! دست کردم آروم توی جیبم و یه نخ مچاله شده عینهو این پیرمردهای پتپتی که وقتی راه میرن انگار دارن دنبال چیزی میگردن، در آوردم.
آفتاب به زور پیشونیم رو روشن نگه داشته بود، دستام رو گذاشته بودم روی سینهام و زل زده بودم لای ابرا و آروم داشتم لبم رو میجوئیدم، یکی از پوستهای لب پائینم رو گرفته بودم و داشتم قلفتی میکندمش، سوزشی رو که وقتی گوشت زیر پوست لبم رو خیس میکردم بیشتر میشد، دوست داشتم، باعث میشد بتونم فکرهای کثیفتری بکنم. دوباره خم شدم طرفش و آروم گفتم: یعنی یه نخ هم نداری دیگه؟ هیجی نگفت. همونجوری چشمهاش رو بسته بود و داشت با چشمهای بسته آسمون رو نگاه میکرد. گفتم: هوووم؟ یه وولی خورد، از اون وولهایی که هر وقت میخواد یه غلطی بکنه یهو یه گوشه از بدنش یه وول عصبی میزنه، یه وولی خورد و دست کرد تو جیبش و آروم یه نخ مچاله شده در آورد.

