میشناسمت تو همانی
پنجشنبه, اسفند ۲۷م, ۱۳۸۳ در ۳:۰۷

تو همانی که یک روز دیگر هم آمده بودی
….تو همانی آری
اما آن روز گناهایم کمتر از امروزبود
کاش همان روز کار را تمام میکردی
!! کاشکی آن روز ما موریتت را به خوبی هر چه تمام تر انجام میدادی
….کاشکی
آری،میشناسمت تو همانی
:همان که آن شب بر بالینم آمدی و بیدارم کردی و با خنده ای تلخ گفتی
[ سلام ، خداحافظی کن ]
!!ولی من از تو خواستم یک بار دیگر به من فرصت بدهی و تو قبول کردی
چرا؟؟
چرا قبول کردی؟
تو از من فرمان می بردی یا از خدایت ÷س حالا که دوباره آمدی کار را تمام کن تا دفعه بعد گناهایم بیشتر نشود
!! …. ای فرستاده خدا … ای
[ خداحافظ ]
فعلا
درباره بدون دسته بندی
توسط Shahrum

