ماه اسفند, ۱۳۸۵

Goodbye my Lonely Room…

یکشنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۵ در ۱:۳۳

My Lonely Room
صبح شده بود و من لباسهای غمگینم را پوشیده بودم !
کوله ی تنهائیم را هم همینطور !
قدرت حرکت نداشتم! نگاهی به اطراف کردم صورتک ها پاره شده بودند و نوشته هایم روی زمین غلط میخوردند !
سقفش بعد از مدتها آسمان را میدید !
نور قرمزش رنگ باخته بود و دیگر رنگی نداشت ! سیاهی اش وجودش را به سفیدی درونش بخشیده بود و من ایستاده بودم !
دو چشم مرا نظاره میکرد و حرفهایم را یادم می اورد !!
تیک تیک ساعت فریاد میزد که ! هوی وقت دیر است و باید ترکش کنی !
خستگی اطرافم یکجا وارد بدنم شده بود و تاب نداشتم !
دلم میخواست فریاد بزنم ..
دلم میخواست گریه کنم ..
دلم میخواست سرم را روی شانه ی گذشته بگذارم و چشمانم را ببندم..
دلم میخواست آن لحظه آنجا نبودم ! ..
دلم میخواست بخوابم…
ولی نمیتوانستم .. نمیتوانستم ..
او تنهایی مرا دیده بود و من اخر داشتم تنهایش میزاشتم!
او مرا پر کرده بود و من داشتم خالی اش میکردم و او مرا ساخته بود و من داشتم خرابش میکردم !..
همه چیز سریع تمام شد ! وقتی به خود امدم دیدم بالهایش برایم دست تکان میدهند و من در کوچه پرواز میکنم !..
و لحظه های ناب هیچوقت تکرار نمیشوند و من این را میدانم..
و این را میدانم که بدون او هم باز تنهایم …
و او نیز دیگر وجودی ندارد که وجودش تنها باشد !
خداحافقط اتاق تنهای من ..
خداحافظ اتاق من !

فعلا

توسط Shahrum