آخرین در
دوشنبه, فروردین ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۲۳:۲۱

پشت دری استاده ام و صدای در زدن انسانی را آن ور در میشنوم .
انسان در آن ور مرا مردی چکمه پوش با پالتوی پشمی و کلاهی نقاب دار همراه با کفتاری پیر بر روی شانه ام تصور میکند و فکر میکند من یا کر هستم با بی دست و پا !
ولی من در این ور، لخت ایستاده ام و فکر میکنم که اینها همه اش توهمات ذهن درگیر من است ، چون صدای در اکنون تبدیل شده به صدای پای خودم که بر در میکوبم تا کسی در آنور در با چکمه و پالتو و کفتارپیری بر شانه در را برایم باز کند .
درباره بدون دسته بندی
توسط Shahrum

