قصر

یادته بهت میگفتم : داخل قصری هستم که دیگه نمیدونم تو کدوم طبقه اش موندگار شدم !؟ یادته میگفتم هر طبقه سیری تکامی ذهنی است که ممکنه برای شخصی که داخل قصر شده بوجود بیاد ولی من ذهنم خشکیده و توی یکی از اتاقاش مبحوس شدم ؟ یادته میگفتم نمیتونم راهمو پیدا کنیم ؟ یادته میگفتم این هوا بس حرامزاده تاریک است ؟
یادته میگفتم هر کی وارد این قصر بشه دیگه راه بازگشتی نداره و باید تا آخرین طبقاتش رو بره ولی من توان بیش از این رو ندارم ؟ یادته ؟
یادته میگفتم در خروج رو نمیبینم ؟ اما حالا میبینم ، یعنی امیداورم که میبینم و توهم نزده باشم ! گوشه ی پنجره روزنه ای زده ! درست روبروی در ! جالبه نه ؟
باید پاشم … باید تارهای پوسیده اطرافم رو پس بزنم ، باید پاشم و به در برسم ، باید به در برسم .. باید به در برسم ! باید به در برسم ..!!
ممنونم

