ماه اسفند, ۱۳۸۶

وقتی که زمین میسوزد!

سه شنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۰:۵۱

از درون میسوزم ،
دارم میسوزم از درون
آن قدر گرم میشود که در زمستان
باز میکنم پنجره را
برهنه ، تاق باز ، دراز کش !
به چه فکر میکنم ؟
فکر ؟
همین فکر است که مرا عین دیدن یک سوسک از جایم بلند میکند !
در را باز میکنم ، پوف ! خبری نیست
همه خوابند ، اما…
اما من بیدارم
به چه فکر میکنم ؟
پوه ، نمیدانم !
میدانم ! اما همه اش این نیست ،
میدانم که همه اش وداع با چشمهای درشتش نیست !
موضوع “من ام” ، من ، که در یک شوک بی دلیل به خود آمدم !
گرم است ، میسوزد درونم و میدانم که نباید اینجا بمانم ،
جایی که زمین میسوزد .
خط آتش ؟
صدای کوبه های متوهم !
به چه فکر میکنم ؟
که چه بی دلیل ممکن است پوچ شوی !
که چه بی دلیل ممکن است فراموش کنی احساس را و کور شوی در یک لحظه .
نه ،
غرق در توهمات احساسانه ات نشو !
هی مرد ، زندگی ماندن در خوک صفتی آدمها نیست ، به چه فکر میکنی ؟
نمیدانم ،
آرام باش ، قصر دیگر بی نور است و تو چشمانت همرنگ تاریکی است ! میتوانی در را ببینی ؟
،
پوف ، باز به چه فکر میکنی ؟
به وقتی که زمین میسوزد !
،

درباره Uncategorized
توسط Shahrum