بالهای کال!

پنج دقیقه ای میشد که زل زده بود بهم ،
با کلی ذوق و شوق داشت میگفت ؛
” میدونی پسر ، من دوتا بال دارم که دارم تو پشتم احساسشون میکنم ، شبا وقتی تاق واز میخوابم نوکای نرسیده ی استخونیشون کلی اذیتم میکنن ، میتونم احساسشون کنم !
پسر !! تصور کن ، بال هام کامل در اومده باشن ، پر میزنم درست عین خوابام ، میرم همون بالا ها که همیشه تو خوابام میرفتم وا میسم و پایین و نگاه میکنم ، تازه اگه بخوای میتونم تورو هم ببرم !
فکر کن ،
فقط کافیه بخوام ، همین که بخوام ها ! بالام رشد میکنن و کامل میشن، اصن تا الان باید کامل میشدن منه کله خر نفهمیدم که میتونم رشدشون بدم !
اوه چقدر عقب موندم ، کلی کار دارم که باید انجام بدم !
بزار فقط بالام در بیان …”
خیره میمونه به همونجایی که داشت موقع حرف زدن نگاش میکرد !
پوووووف ،
دلم براش میسوخت ، نمیدونست این ذوق و شوقش زیاد دووم نداره !
فردا دوباره کز میکنه یه گوشه ، پاهاشو جمع میکنه تو بغلش و دوباره پشتش رو خرت خرت میکشه به دیوار سیمانی ه اتاقش ،
و وقتی منو میبینه سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه ؛
” اه پسر ، این خوارشا دهنم رو سرویس کردن !! ”
پووف ،
دلم براش میسوزه …