مادر مرده بود!

داشتم باهاش حرف میزدم - مادرم رو میگم - یکم از بچگی هام گفته بودم و رسیده بودم به حرفهای روزمره و اینکه آدم چه جوری بعضی وقتها از مادرش قافل میشه و در کنارش حس اش نمیکنه البته بهش نگفتم که بعضی وقتها ازش متنفر میشم! خب مادره دیگه ممکنه باور کنه و تو دلش بمونه هر چی باشه اون که نمیدونه من هر ساعت نیست به آدمها یه حسی دارم! نمیدونه که من اگه یکی رو دوست داشته باشم فردا ممکنه اصلا نشناسمش! یه قانون اجتماعی میگه هیچوقت بیشتر از ۱% از احساسات رو بازگو نکن حتی اگه برا مادرت باشه!
همینجوری داشتم باهاش حرف میزدم و فکر میکردم داره به من گوش میده ولی خب خودم میدونستم که اونجا پیش من نیست و من دارم تصور میکنم که اونجاست! فکر کنم چند ساعتی میشد که همینجوری زل زده بودم به دیوار و داشتم بی صدا باهاش حرف میزدم!
در باز شد و برادرم جوری اومد تو که من یک لحظه فکر کردم قراره توی دقایق بعدی دست هاش رو روی گردنم حس کنم و نتونم اعتراض ام رو از فشار دادن های زیادش اعلام کنم و در آخر سیاه و کبود بیوفتم یه گوشه!
- چی شده ؟
- هیچی دارم با مامان حرف میزنم!
- چی شده ؟
انگار هوشیاری ام رو بدست آورده بودم، در یک لحظه انگار تمام حقایق زندگی رو کشف کرده بودم و از این کشف به خودم میبالیدم! تمام اتفاق ها مثل یه نوار ضبط شده از جلو چشمام رد شد، باور کردنی نبود! مگه میشد!
زدم زیر گریه!
- چی شده ؟
- هق.. فکر کردم مامان اینجاس.. هق .. داشتم باهاش حرف میزدم .. هق .. فکر کردم اینجاس..هق
- چی شده ؟
- هق.. هق.. مامان مرده!
- چی ؟
برای یک لحظه خودم به حرفم شک کردم! مگه ممکن بود ؟ نه حتما دوباره خیالاتی شده بودم. همین چند لحظه پیش بود که داشتم باهاش حرف میزدم. مگه میشه که یهو یه آدم جلو چشمش محو بشه بمیره! نه امکان نداره! نه!! غیر ممکن ه!
- نمیدونم ..هق .. مامان دیشب مرد!
- …
آره ، برا یک بار هم که شده داشتم تو زندگی ام حقیقت رو میگفتم! مامان مرده بود و من چند ساعتی گوشه اتاق نشسته بودم و داشتم با خودم حرف میزدم! تنها چیزی که حقیقت داشت حرفها بود که اونها هم به گذشته پیوسته بودن، درست مثل مادرم!
نه مگه ممکنه ؟ واقعا ممکنه مگه ؟ مگه میشه آدم مادرش رو از دست بده!
نیم خیز شدم به سمت عکس خانوادگی! نبود!! مادرم روی اون مبل دیگه نبود! انگار یکی میخواسته شوخی کنه با من! ولی نه واقعا نبود! دیگه مادر اونجا نبود. مادر مرده بود!
- چی میگی؟ چی شده ؟ کِی .. ، نه !!!!
چشام رو به زور پرت کردم به سمت صورت برادرم، نه این یکی واقعا واقعیت داشت! وجود داشت! میدیدمش، هنوز زنده بود. صورتش داشت از حالت عادی خارج میشد. دیگه نمیشد تصور کرد که واقعا اونجاس. اونجا نبود، ذهنش اونجا نبود. دیگه اونجا نبود!
- چرا عوض شدی؟
عوض شده بود. صورتش از حالت عادی خارج شده بود. نورهای اطراف هم دیگه طاقتشون رو از دست داده بودن! تحمل روشن نگه داشتن این لحظه رو نداشتن! داشتن یکی یکی فرار میکردن. در عرض چند ثانیه همشون از این جا مایل ها دور شده بودن و من و برادرم رو توی تاریکی تنها گذاشته بودن! برادرم، اون هنوز اونجا وایساده بود و زل زده بود یه زمین. صورتش همچنان داشت تغییر میکرد!
دیگه کاملا تغییر کرده بود! اینو وقتی مطمئن شدم که داشت فریادزنان دست و پا میزد و دو مرد سفید پوش اونو رو دستهاشون میبردن. هر یک ثانیه که میگذشت فاضله ی ما بیشتر میشد و اون همچنان که داشت فریاد میزد توی سیاهی گم شد!
دیگه فقط خودم بودم و خودم! حالا میتونستم با خودم روراست باشم! تاریکی اطراف باعث شده بود که خودم هم به زور حس کنم و دلیلی شد که خجالت رو بزارم کنار و با تمام وجود بزنم زیر گریه!!
چیزی که واقعیت داشت این بود، مادر مرده بود!

یه تکونی خوردم، چشمام رو به زور تونستم باز کنم! دراز کش چمباده زده بودم روی تخت و حالت آدمی رو داشتم که بعد از یک خواب وحشتناک بیدار شده! به دور و برم نگاه کردم. نور مانیتور تونسته بود گوشه ای از اتاق رو روشن نگه داره و همین باعث شد که باور کنم همه اینها فقط یک خواب روانپریشانه ای بیشتر نبوده!
هیچوقت به این اندازه از بیدار شدنم خوشحال نبودم!
و همونجور دوباره به خواب رفتم!