لطفا خودت رو نشون بده لعنتی!

بچه بود و از شب فراری، در واقع از شبها میترسید!
وقتی غروب رو میدید دلش میگرفت، نه به خاطر اینکه یاد خاطراتش می‌افتاد، نه! به خاطر اینکه دوباره باید یک شب دیگر رو سپری میکرد.
وقتی دراز میکشید روی تختش هر از چندگاهی چشمهاش رو باز میکرد و توقع داشت یکی رو ببینه، هر دفعه از ترس اینکه یکی جلوش نشسته باشه چشماش رو باز میکرد ولی چیزی نمیدید. توی تاریکی که راه میرفت حس میکرد یکی داره دنبالش میاد، توی حموم هنگام لیف کشیدن یهو با صورت کفی چشماش رو باز میکرد که مطمئن بشه یکی جلوش وانستاده!
پسر بچه اصلا خوشش نمیومد از این جریان،اون نمیخواست کسی رو ببینه. مشکل همینجا بود. اون میترسید!

هدفونم رو زدم به گوشم و دراز کشیدم رو تخت، دستم طبق معمول رو سینه ام گره خورده بود و هر لحظه تند شدن ضربان قلبم رو حس میکردم. انگار منتظر چیزی بودم! هر از چندگاهی چشمام رو باز میکردم تا مطمئن بشم کسی روبروم نشسته، یکی بالای سقفم منو نگاه نمیکنه، دوتا چشم از توی دیوار بیرون نیومده، یکی رو صندلی نشسته و منو بربر نگاه نمیکنه، یه سایه روی دیوار نیست یا یکی کنارم نشسته. وقتی مطمئن میشدم هنوز تنهام دوباره برمیگشتم به سیاهی.
اما این بار جریان یکم فرق داشت. من نمی‌ترسیدم و هر دفعه که چشمام رو باز میکردم منتظر بودم یکی رو ببینم، میخواستم که یکی رو ببینم، هر چی میخواست باشه، فقط باشه! وجود داشته باشه!
اما، اما چیزی نبود، هیچی! درست مثل بچگی. فقط من بودم و خودم و هزاران هزار پچ‌پچ توی ذهن‌م که هر کدوم چیزی میگفتند!
و من بدنبال چیزی به خواب رفتم.
و خوابم برد …