پرچمهای سوختهی هزارمین خودکشی روز
ماشین رو زده بودم کنار جاده،
داشتم خودکشی روز رو تماشا میکردم
هزارمین خودکشی، از وقتی که چشمهام رو باز کرده بودم.
اون دود سیاه که چند ساعت پیش وقتی یه کامیون کنار جاده چپ کرده بود بلند شده بود،
حالا یواش یواش داشت از هم باز میشد ..
آخرین جمله ای که یادم میاد گفتم، “به درک” بود
آفتاب نمنم داشت سقوط میکرد
و داشت پرچمهای آبی لای علفزار رو سیاه میکرد.
دستم رو گذاشتم روی جایی که حالا دردش دیگه عادی شده بود
یه سیگار از داشبورد در آوردم
و بدون اینکه نگاهم بیوفته روی تنش که لای شیشهی جلوی ماشین گیر کرده بود،
روشنش کردم
یه پک زدم و خیره شدم به هزارمین خودکشی روز
جایی که پرچمهای آبی، سیاه میشدند.
چشمهام سنگین شده بود
تنم یخ کرده بود
حس میکردم به طرز جالبی سفید شدم
استخون زیر چشمهام چسبیده بود به پوستم
دهنم کاملا خشک شده بود
و نصف بدنم رو حس نمیکردم
یادم رفته بود که سیگاری روشن کردم
و بعد از چند پک دیگه بالا نیاورده بودمش
فکر کنم وقتی که هوشیاریمو از دست داده بودم
همون موقع بوده که سیگارم افتاده روی زمین
درست همون جایی که بنزین ماشین ریخته بود بیرون
وقتی تازه یادم اومد که سیگاری روشن کرده بودم
داشتم از آتشی که داشت کل ماشین رو میسوزوند، میسوختم
اون دود سیاه کامل از بین رفته بود
آفتاب کپهی مرگش رو گذاشته بود
و من نگران علفهای توی علفزار و پرچمهای آبی بودم
که داشت لای تیکههایی از ما و ماشین میسوخت
البته چه اهمیتی داشت، بزار اونام بسوزنن ..
به درک.


