مرده‌ها ریش ندارند!


چه پیر شده بودی.
دیشب وقتی بعد از مدت‌ها صدات رو شنیدم، فکر کردم خیلی وقته که مردی!
دیشب دوباره تورو در کنار خودم حس‌ کردم.
دیشب…
چه غمگین بودی،
حق هم داری، من سالهاست در حال انکار توام..

لحظه های سرد
خواب‌های واژگون بیداری
همچو کابوس،
بر بلندای وجود هر آدم
نجوا میکنند

لحظه‌های سرد
زیر پوست تب‌گرفته
کنار تاول‌های مغز
آرام
بدون درد
خوابیده‌اند

لحظه‌های..


باور کن، میدونم
چند وقتی نبودی و کلی حرف نگفته داری..
راستی من آنجا هنوز زنده‌ام؟

آن پنجره‌ی رو به آن کویر
که هر صبح کنارش مینشستی
را یادت هست؟

آن مردی که به دنبالش بودی ..
۱۷ دقیقه قبل مرد.

وقتی پیدایش کردم
با انگشت روی شن‌های کویر نوشته بود
اینبار هم مردم و پیدا نشدم.

مغزش را موریانه‌ای در خواب
جویده بود
و تف کرده بود بیرون
از بس که تلخ بود

آن قصر را آتش زده‌اند
و همه را زنده‌به‌سوز کردند

آن ملخ
حالا ۱۱ سالش شده
و دنبال پنجره‌های باز میگرده

آن روز خوب آبی
رنگ عوض کرده
قهوه‌ای با دون دون های قرمز

آن خواب خوش دیروز
مسموم شده
و هر ۶ساعت کابوس میخورد.

و آن اتاق
دیگر نیست.



من چی؟
من کجام؟

تورا پرت کرده‌اند پایین
تو در حال سقوطی
چند طبقه‌ی دیگر خواهی مرد.

- ببینم چرا ریش نداری؟
- مرده‌ها ریش ندارند.
- تو الان چند سالته؟
- من ۴۰ سالگی تو هستم.