من مبتلا شده است.
یک روز قدیما که دیده بودمش آدم احمقی به نظر میومد، کنار پنجره مینشست و مدام زار میزد که من مبتلا شدهام، به ما هم نمیگفت که مبتلا به چه کوقتی شده، مدام اشک را از حناق روانه دیوار میکرد و میگفت، دیدی چی شد؟ مرا مبتلا کردند! یک روز پنجره رو باز کرده بود و روی همهء اهل محل داد کشیده بود که، من میخواهد مرا بکشد لظفا نجاتش دهید.
دکترها گفته بودند اگر حالش به همین منوال ادامه پیدا کنه، احتمال دچار شدنش به بیماریِ خودبیگانگی زیاده و باید بره زیر تیغ جراحی، این هم از اون حرفا بودا! میخواستن مغز پوکش را بشکافن و داخل سلولهاش فریاد بزنند که تو کسی هستی که هستی نه کسی که فکر میکنی هستی و نیستی. البته قول داده بودن جای زخم سرش را باز بذارن تا هر وقت دچاری ِ خودبیگانگیاش بالا زد هر کسی که نزدیکش باشه انگشتش رو لای زخم بگذاره و اون رو باز کنه و لای سلولهاش فریاد بزنه که، آآهااای تو همان منی هستی که میگویی من نیستم! بیچاره من اش را نمیشناخت.
البته گفتن نداره ولی فلکزده عصرها میرفت توی کوچه و جلوی دخترها رو میگرفت و با مظلومیت احمقانهاش میگفت، خانوم میشه کمی توی مغزم حرف بزنید؟ و لای زخمش را باز میکرد، دخترا هم وقتی لای زخم رو با اون خونآبههای روی جدارهی مغز که آروم آروم داشتن ضربان میزدن میدیدن همونجا پس میوفتادن.
شبا که میخوابید دست میکرد لای زخمش و بین تیکههای مغزش دنبال خاطراتش میگشت، یکیشون رو که گیر میآورد سفت میگرفتش و خونین و مالین میآوردش بیرون و بهش نگاه میکرد، یکم لیسش میزد تا لختههاش پاک بشن بعد مینداختشون توی یه قوطی کبریت وُ میزاشت توی کشوی کمدش، اونقدر این کارو کرده بود شبا که نصف سرش دیگه خالی شده بود، به قول خودش اینجوری داشت از خاطراتش محافظت میکرد. گفتم که آدم احمقی بود البته خودش میگفت که من مبتلا شدهام! حالا به چه کوفتی، الله و اعلم.
یه مدتی بود که ندیدمش دیگه، بچه ها میگفتن تو کوچه یکی باهاش شوخی کرده تو مغزش خونده که تو هیچی نیستی، اون خرم باور کرده بوده و کلا گموگور شده بوده، نمیدونم فکر کنم یکی دوسالی بود که کسی ندیده بودش. بچهها پشت سرش حرف میزدن وُ با خنده میگفتن آره دیگه حتما چون فهمیده هیچه رفته یه گوشه افتاده و جم نخورده تا سقط شده و مرده. البته یه جورایی راستم میگفتن چون ازش بعید نبود، یه بار باز همینا تو کلش خونده بودن که تو گوسفندی! واای باید بودید و میدید که چه طور رفته بود لای چمنهای پارک کونش رو قمبول کرده بود و علف میخورد و چنان بعبع میکرد که انگار از بدو تولد یک گوسفند اصیل بوده. البته شخصا فکر نمیکردم که سر این آخری واقعا هیچ شده باشه! آخه بالاخره یه چسه از مغزش هنوز تو کلش مونده بود و باید میفهمید که هیچ نیست!
البته تا اونجایی که یادمه دیگه کسی ندیدش، بعدها شنیدم لاشهاش رو زیر جوب در حالی پیدا کردن که کلش بهکلی خالی ِ خالی بوده. هیچکی نفهمید باقی مغزش رو قبل از سقط شدنش چیکار کرده، البته من یه حدسایی میزنم. هر از گاهی که دلم براش تنگ میشهمیرم سر وقت کشوی کمدش و تیکه های مغزش رو در میارم و یواشکی توشون رو میبینم. طفلکی حق داشت، تونسته بود از کلی از خاطراتش محافظت کنه.
هنوزم که هنوزه وقتی بعضی شبا به حرفاش فکر میکنم شک میکنم که واقعا احمق بوده باشه، آخه جدیدا حس میکنم یه جوری شدم، دیگه بعضی شبا واقعا حس میکنم که مبتلا شدهام، حالا به چه کوقتی رو نمیدونم فقط حس میکنم که مبتلا شدهام و همش حس میکنم یه چیزیم رو گم کردم، ااه عجب حس گهی هم هست، این حس گم کردن رو میگم، که حس کنی قراره یه چیزی رو گم کنی یه یه چیزی رو الان گم میکنی یا اصن یه چیزی رو گم کردی قبلن و حالیت نیست، حالا جدیدن سر شبا حس میکنم یه چیزی رو قراره گم کنم! اصن میگم حالا برا محض اطمینان برا اینکه یه وقت حافظهام رو از دست ندم و گمش نکنم بهتره از بعضیاشون محافظت کنم، آره فکر خوبیه، امم شماره اون دکتره چند بود؟

