کوپه
وقتی خاموشی سراسر ِ کوپهی ما را فرا میگیرد،
بلند میشی و نگاهی به درختایی میکنی که از جلوی کوپهی ما به سرعت میگذرن، تو اونا را میبینی ولی اونا به تو توجهی ندارن، بغضت میگیره و رو میکنی به من و میگی میشه ترمز رو بکشم؟ وقتی بیجواب میمونی میفهمی که ایستادن قطار دردت رو دوا نمیکنه و میزنی زیر گریه و باز به من نگاه میکنی، وقتی دستم رو روی شانههات احساس نمیکنی میفهمی که من هم چارهی رهایی از غم داخل کوپه نیستم. زل میزنی به پنجره و باز درخت هایی را نگاه میکنی که با سرعت از جلوی پنجرهی کوپهمان رد میشن، یه سیگار روشن میکنی و صورتت رو میچسبونی به شیشهی پنجره و به خودت میگی کاشکی هیچوقت سوار قطار نمیشدی، کاشکی هیچوقت بلیط قطار را نمیخریدی و هیچوقت ساکت را به قصد ِ مقصدت نمیبستی، با خودت فکر میکنی کاشکی هیچوقت وارد کوپه نمیشدی. گیرهی پنجره رو با دستات محکم میگیری و اونو به سمت پایین فشار میدی و خودت را همراه پوکهی سیگارت از پنجرهی کوپه پرت میکنی بیرون به امید اینکه بتونی کنار درختها باشی و لای چمنهای کنارشون وول بخوری و درختام برگاشون رو روی تنت بکشن و تو رو حسابی مورمورت کنن ولی وقتی پرت میشی لای ریلهای قطار و سر میخوری روی خطهای فولادی ریل میفهمی که به این آسونیا نیست، وقتی صدای بدرود منو نمیشنوی میفهمی که این هم دوای درد تو نبوده و تو هیچوقت دیگه نمیتونی درختای بیرون کوپه رو ببینی و تو هیچوقت دیگه نمیتونی سوار قطاری بشی و تو هیچوقت دیگه نمیتونی ساکت رو برای مقصدت ببندی. پس یه تکونی به خودت میدی و از لای پنجرهی باز کوپه برمیگردی تو و گیرهی پنجره رو با دستات محکم میگیری و فشار میدی به بالا و صورتت را میچسبونی به شیشهی پنجره و بغض میکنی و زیرچشمی زل میزنی به من و حلقهی خیس دور چشماتو غورت میدی و یه سیگار دیگه روشن میکنی .