ملخ
Thursday, April 14th, 2005 در 3:02 am
دیشب ملخی وارد اتاقم شد! یک شب در اتاقم آزاد بود و شب دوم زندانی …. شب سوم که آزاد شد ، در هوا بدون هیچ مکسی پرواز میکرد فکر کنم میدانست که ممکن از پشیمان شوم …!
پرواز کرد و پرواز کرد تا توی سفیدی آسمان و سیاهب خانه ها گمش کردم…..!
یک لحضه دلم برایش تنگ شد و پشیمان شدم ولی او دیگر رفته بود و من مانده بودم با لکه خونی که از لبانش به یادگار مانده بود….
از امشب توری اتاقم را کشیدم تا دیگر ملخی با شتاب به اتاقم نیاید و ….

فعلا
درباره بدون دسته بندی
توسط شهرام
نظر بدهید