مرد

مرد خسته بود!
خسته بود از بارش باران….
باران خسته از زمین همیشه خاک آلود و زمین نیز خسته از آسمان
و اما آسمان خسته از حرکت مرد بر روی زمین خاک آلود بارانی!
دیگر صدایی نمیشنید ، خسته بود از مرگ شب سرد
خسته از تمام چند چهره گیها و از پشت خنجرزدن های بیهوده!
از دشنام های مودبانه و کتک های ادبی ، خسته از تمام پیشامدهای روزگار سرد اطراف
با این همه درد گذشتم از کنارش ، از کنارش گذشتم ، از کنار مرد ، مرد
برای چند لحظه هم قدم شدیم!
فکرش را دیدم همچون چشمان نا امیدش….
هیجان بین دستانش بغضی بیش برایم نداشت!
اما جادوی پشتش ردپایی از خود به جای نمی گذاشت مانند یک روح
گذشته بود زمان از زمانش و مکان هم نبود در جایش….
قدم میزدیم و در فکر که چرا کسی از ما خسته نیست ، از من ، از مرد!
ولی حالا که او رفته فهمیده ام که همه خسته اند از ما! حتی زمین همیشه خاکی و آسمان بارانی و باران…
و حتی مرد از من و من از مرد و یا شاید مرد از مرد و من از من!!!!!
فعلا