پنجره باز است

پنجره باز است!
تصویر فریاد شخصی از شکنجه های زمان!
رخ آدمهای محو کوچه های سرد و تاریک
صدای آژیر ماشین های شبگرد پلیس
جیغ قرمز یک زن در مقابل مردانی مست
سکوت مردی که میخواست بخواند
تظاهرات خیابانی و فردایش هیچ و فقط میماند دست و پایی زخمی
گوشه لبخند یک دختر ناز ته کوچه با سلام یک پسر آغاز شد
کاغذی پاره شده همچون غرور یک پسر درمانده، عاشقی آرزرده
مرگ کبوترهای پشت بام از صدای جیغ یک کودک، که چرا بادبادکم را برد باد
پریدن از خواب غفلت به وسیله یک نارنجک!
فحش همسایه که چرا دختر را دادی پیغام که بیاید فردا ته آن کوچه بن بست؟!
بازی کودک وار پیرمرد برای خرجی آخر ماه
خنده راننده تاکسی که گرفتم کرایه دو برابر
گریه کودک ده ساله که چرا رد شده ام درس ریاضی
و او.
میکشد فریاد وحشت که چرا شب شده است میترسم!!
همچنان باز است پنجره و صدایی نیست که بگوید خفه اش کن صدایت را مزاحم….
که اگر همچین شد میبندم پنجره را روی تمام مردم ساکن شهر و میخوابم ناراحت که چرا بسته ام پنجره را!؟!
فعلا

