<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>In my room, where i open my eyes and start to knowing myself</title>
	<atom:link href="http://myroom.espunkape.net/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://myroom.espunkape.net</link>
	<description>In my room, where i open my eyes and start to knowing myself</description>
	<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 22:33:41 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>هسته‌ء تلخ آدمیت</title>
		<link>http://myroom.espunkape.net/1388/06/27/humanity/</link>
		<comments>http://myroom.espunkape.net/1388/06/27/humanity/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 22:33:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Shahrum</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myroom.espunkape.net/?p=74</guid>
		<description><![CDATA[یک سلول مربع شکل که میله‌های فلزی یک ضلع از آن را تشکیل میدهد در فضایی تاریک و غبارآلود مشخص است و ساعت چند دقیقه‌ای از دوازده که معلوم نیست در شب قرار دارد یا روز گذشته است.
اولی: هی پسر تو هم میشنوی؟
دومی در حالی که زیر چشی نگاه میندازه میگه : نه، مگه صدایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک سلول مربع شکل که میله‌های فلزی یک ضلع از آن را تشکیل میدهد در فضایی تاریک و غبارآلود مشخص است و ساعت چند دقیقه‌ای از دوازده که معلوم نیست در شب قرار دارد یا روز گذشته است.</p>
<p>اولی: هی پسر تو هم میشنوی؟<br />
دومی در حالی که زیر چشی نگاه میندازه میگه : نه، مگه صدایی میاد؟<br />
اولی: آره بابا، گوش کن.<br />
سومی: فکر کنم صدای قاروقور ِ طبقه بالا باشه، یارو از سر شب داشت ویسکی میخورد.<br />
اولی: نه بابا احمق، قاروقور چیه؟ تابلوئه صدای آه‌واوهه، گوش کن..<br />
( اندکی صدای آه‌واوه شنیده میشود )<br />
دومی: هم، آره‌ها! یه چیزایی میشنوفم!<br />
سومی در حالی که پتو رو روی سرش میکشد میگه: شما دوتاتون نصف‌شبی توهم زدید.<br />
دومی با عجله خودش رو به چهارمی میرسونه و با یه تکون بیدارش میکنه و میگه: هی هی پاشو! پاشو انگار وقتشه!<br />
چهارمی یه تکونی میخوره و با یه حالت آسوده میگه: به تخمم بابا.<br />
اولی: هی پسر، فکرش رو بکن، تا نیم ساعت دیگه، در این لاکردار باز میشه، هممون باهم سر میخوریم و سر میخوریم و پرت میشیم تو جاودانگی، حتی این چار ِ بی‌مصرف هم قراره سر بخوره و تالاپ بیوفته وسط رستگاری، هه فکرش رو بکن! وقتی این در لعنتی باز بشه و هممون از این زندگی نکبتی رها بشیم چی میشه! من که نمیتونم یه لحظه هم برا دیدن بهشت موعود صبر کنم. وای فکرش رو بکن! ( و در حالی که توی فکر فرو میره روی صندلی کنار دستش میشینه )<br />
دومی: بهشت؟ جاودانگی؟ صد بار نگفتم به حرفای اون مرتیکه دیوانه گوش نده؟ یه مشت جفنگیات کرده تو مخت! چه بهشتی؟ چه کشکی؟ نسل‌اندرنسل ما گفتن بیرون این خراب‌شده چیزی جز زندگی وجود نداره.<br />
اولی: خداوند برای همه‌ء این حرفای صدمن‌یه‌غازتون جواب داره، وقتی این در وا شد و نور همه‌ی عالم رو فرا گرفت و قیامت آغاز شد و ما خط‌به‌خط کنار هم قرار گرفتیم خواهی دید بهشتی که خداوند وعده داده دست‌یافتنی است، البته بعید میدونم هیچ‌کدوم از شماها اونجارو ببینید، میترسم همتون رو از صف بهشتیون خارج کنن.<br />
سومی: شماها باز خیالاتی شدید! تا خود صبح هم بشینید این در ِ کوفتی عمرا باز شه.<br />
دومی: این‌طور که معلومه این دفعه یه خبرایی هست، از همین الان تکون تکون‌هاش رو دارم حس میکنم! بچه‌های سلول پشتی میگفتن وقتی اتفاق بیوفته قبلش تکون خوردن‌هاش همه رو بیدار میکنه، دونه‌دونه در ِ سلول‌ها باز میشه و همه خط‌به‌خط سر میخورن و پرت میشن بیرون. یکی میگفت بند قبلی همه‌شون نفله شدن، میگفت وقتی در باز شده و پرت شدن بیرون تازه فهمیدن که رکب خوردن، همشون روی فرش و موکت نفله شدن. لاکردار به همشون رکب زده بود.<br />
اولی با حیرت و کمی ترس که توی چشمهاش وول وول میخوره میگه: بیچاره‌ها، خداوند همشون رو بیامرزه، حتما حکمتی بوده.<br />
دومی: حکمت چیه؟ این چه ربطی به مشیئت الهی داره؟ میگم این یارو همشون رو سلاخی کرده، همشون رو از خواب بیدار کرده، بهشون امید خورونده و راهی‌شون کرده وسط پرزهای فرش و همشون رو کشته، بعد تو میگی حکمتی داشته؟ چه حکمتی بابا!<br />
( اولی بدون اینکه جوابی بده کتابی از روی قفسه برمیداره و شروع میکنه به خوندن )<br />
چهارمی از پهلوی چپ برمگیرده به پهلوی راست و رو میکنه به باقی و میگه : میدونید مشکل شماها چیه؟ اینه‌که فکر میکنید اون بیرون یه خبریه! فکر میکنید قراره اون بیرون به‌همتون خوش بگذره، قراره همتون رو صف کنن و یه یکی‌یکی‌تون مدال شجاعت و رشادت بدن، قراره همتون رو دونه‌به‌دونه خوشبخت کنن. قکر میکنید اون بیرون همه‌چیز روبه‌راس و فقط شمارو کم داره که تالاپ میوفتید توش. اما چیزی که هست اینه که اون بیرون هیچ گهی نیست و اگر هم چیزی باشه یه گهی هست مثل همینجا.<br />
( اولی بدون هیچ واکنشی به کتاب خواندنش ادامه میدهد - دومی بلند میشود و روی تختش مینشیند )<br />
دومی: نه چار! اشتباه نکن اون بیرون یه خبری هست، اگه نبود تاحالا یه خبری میشد، اون بیرون زندگی در جریان‌ه و قراره ما بهش ملحق بشیم. اونجا صبح‌ها آفتاب که طلوع میکنه همه بیدار میشن و روز تازه‌شون رو با سلام کردن به هم شروع میکنن، همدیگر رو میبوسن و برای هم آرزوی موفقیت میکنن، اونجا ابرا آب دریاچه‌ها رو هورت میشکن و عصرا اونو میشاشن رو سر آدماش، اونجا آدم‌ها سال به سال بزرگ میشن و بزرگ میشن و انقدر بزرگ میشن که میتونن یکی رو دوست بدارن. اونجا میتونی هر چی دلت بخواد بخوری و هر کاری دلت بخواد بکنی، باور کن اونجا همه‌چی روبه‌راست و راسی راسی فقط مارو کم داره.<br />
( صدا بلند میشود و لرزه‌ها بیشتر و بیشتر میشوند )<br />
اولی: اشهدالله محمد الرسول الله..<br />
دومی: اوه! انگار جدی جدی داره یه خبرایی میشه.<br />
چهارمی خیزی برمیداره و سیگاری روشن میکنه: ( پووووف ) دیگه داشتم کم‌کم فکر میکردم قراره تا آخر عمر این گوشه بیوفتم و زنده باشم، ولی انگار بالاخره وقتش رسیده که برا همیشه محو بشم و حتی رد ِ چس‌هام رو هم کسی نتونه پیدا کنه. انگار بالاخره وقتش شده که از این زندگی کوفتی خلاص بشم.<br />
اولی: العفو ، العفو ، العفو ..<br />
دومی از زیر بالشش یه شیشه ودکاء در میاره و یه قلوپ سر میکشه و رو به باقی میگه: بریم بالا به سلامتی زندگی.<br />
( سومی از زیر پتو سرش رو میاره بالا و میگه: حداقل خوبیِ ِ این توهم ِ شما اینه که مستیش‌ واقعی‌ه. ( و لیوانش رو از زیر بالشش در میاره )<br />
اولی: میگم نکنه خدا منو نبخشه ؟<br />
چهارمی: اگه خدایی وجود داشته باشه تو باید اونو ببخشی بدبخت.<br />
اولی: ساکت شو، ممکنه برا شنیدن این کفرها منم با شما بندازه تو قعر جهنم.<br />
چهارمی: منظورت روی فرش‌ه دیگه ؟<br />
( صدا بیشتر میشود و روزنه‌ی نوری از دور نمایان میشود، هر چهار نفر از جای خود بلند میشوند و خیره به روزنه میمانند )<br />
سومی: وای، یعنی چی میتونه باشه؟<br />
اولی: قیامت نزدیک است دوستان من!<br />
دومی در حالی که شیشه‌ی ودکاء خود را سر میکشد میگوید: نگفتم؟ نگفتم؟ الان باید در سلولمون هم باز بشه و پرت بشیم بیرون. اون بیرون میتونیم هر کدوممون یه اسم داشته باشیم. فکرش رو بکنید! هر کدومون میتونیم یه کسی باشیم برا خودمون.<br />
( در سلول‌ باز میشود و با تکانی که کم‌کم شدت میگیرد هر چهارتا را روانه‌ی بیرون سلول میکند )<br />
دومی: نگفتم؟ نگفتم؟<br />
اولی: العفو ، العفو ، العفو ..<br />
سومی: اِ، انگاری جدی جدی داریم پرت میشیم بیرونا.<br />
( چهارمی در حالی که آخرین پُک‌ها را به سیگارش میزند همراه باقی به بیرون سر میخورد )</p>
<p>چهار نفر از راه خود به بیرون سُر میخورند و در شاهراه اصلی به باقی زندانیانی که مثل آنها هاج‌وواج به اطراف نگاه میکنن ملحق میشوند، آن‌ها از مسیرهای پیچ در پیچ با سرعتی که در افزایش است مسیر شاهرگ را طی میکنند و هر چه بیشتر میروند روزنه‌ی نور نزدیک‌تر و بزرگ‌تر میشود، تا جایی که چند ثانیه‌ای به رسیدن به آن فاصله ندارند. هزاران هزار ناامید و امیدوار، متعجب و بی‌تفاوت، خوشحال و ترسیده، گریان و فریادزن به آخر خط میرسند و وارد انبوه روشنایی میشوند، فریادزنان به داخل سفیدی پرت مشوند. کمی نور چشمهایشان را میزند و چند ثانیه‌ای بعد که چشمهایشان به نور عادت کرد خود را در جایی غریب پیدا میکنند، هزاران هزار همدیگر را نظاره میکنند که یکی بعد از دیگری در گوشه‌ای پاشیده میشوند، تمام خیال‌های خام آنها برای به سرانجام رسیدن‌شان به یکباره در هم میریزد و همدیگر را می‌بینند که تک به تک در گوشه‌ای پاچیده میشوند و مثل فکرهای دوران حبس‌شان جان میدهند، عده‌ای روی پرزهای فرش میافتند و میمیرند، عده‌ای لای انگشت‌ها گیر میکنند و تکه تکه میشوند، عده‌ای از ارتفاع ۱۵ سانتی پرت میشوند و در راه سکته میکنند و جنازه‌شان لای پاها گیر میکند، و آن تعدادی که در صف جلو حرکت میکردند و برای محقق شدن آمال و آرزوهایشان و برای هر چه سریعتر رسیدن به زندگی ابدی یا خاکی‌شان از باقی سبقت گرفته بودند با یک جهش ِ سریع پاچیده می‌شوند روی شیشه‌ی تلویزیون. عده‌ای هم که دیر به معرکه رسیده بودند آرام سرشان را از روزنه‌ بیرون ‌می‌آورند و بعد از مشاهده‌ی جنایتی که بیرون رخ داده در حالی آرام می‌چرخند و بدون هیچ حرفی به سلول‌های خود برمیگردند که هوای بیرون را طعمی تلخ فرا گرفته است.</p>
<p>اتفاقی که افتاده بود این بود که یک کوروموزم ِ پیر که حالا کسی برای خودش شده بود به همه‌ء آن‌ها رکب زده بود و همه‌شان را ریخته بود کف اتاق و بالای سرشان نشسته بود و نگاه‌شان میکرد. لطفی که کوروموزم ِ پیر در حق آن‌ها کرد چیزی است که آن‌ها هیچ وقت نخواهند فهمید و این چیزی‌ست که فقط کوروموزم‌های پیر میفهمند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myroom.espunkape.net/1388/06/27/humanity/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>من مبتلا شده است.</title>
		<link>http://myroom.espunkape.net/1388/05/26/i-is/</link>
		<comments>http://myroom.espunkape.net/1388/05/26/i-is/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 01:50:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Shahrum</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myroom.espunkape.net/?p=71</guid>
		<description><![CDATA[یک روز قدیما که دیده بودمش آدم احمقی به نظر میومد، کنار پنجره مینشست و مدام زار میزد که من مبتلا شده‌ام، به ما هم نمیگفت که مبتلا به چه کوقتی شده، مدام اشک را از حناق روانه دیوار میکرد و میگفت، دیدی چی شد؟ مرا مبتلا کردند! یک روز پنجره رو باز کرده بود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک روز قدیما که دیده بودمش آدم احمقی به نظر میومد، کنار پنجره مینشست و مدام زار میزد که من مبتلا شده‌ام، به ما هم نمیگفت که مبتلا به چه کوقتی شده، مدام اشک را از حناق روانه دیوار میکرد و میگفت، دیدی چی شد؟ مرا مبتلا کردند! یک روز پنجره رو باز کرده بود و روی همه‌ء اهل محل داد کشیده بود که، من میخواهد مرا بکشد لظفا نجاتش دهید.<br />
دکترها گفته بودند اگر حالش به همین منوال ادامه پیدا کنه، احتمال دچار شدنش به بیماریِ خودبیگانگی زیاده و باید بره زیر تیغ جراحی، این هم از اون حرفا بودا! میخواستن مغز پوکش را بشکافن و داخل سلول‌هاش فریاد بزنند که تو کسی هستی که هستی نه کسی که فکر میکنی هستی و نیستی. البته قول داده بودن جای زخم سرش را باز بذارن تا هر وقت دچاری ِ خودبیگانگی‌اش بالا زد هر کسی که نزدیکش باشه انگشتش رو لای زخم بگذاره و اون رو باز کنه و لای سلول‌هاش فریاد بزنه که، آآهااای تو همان منی هستی که میگویی من نیستم! بیچاره من اش را نمیشناخت.<br />
البته گفتن نداره ولی فلک‌زده عصرها میرفت توی کوچه و جلوی دخترها رو میگرفت و با مظلومیت احمقانه‌اش میگفت، خانوم میشه کمی توی مغزم حرف بزنید؟ و لای زخمش را باز میکرد، دخترا هم وقتی لای زخم رو با اون خون‌آبه‌‌های روی جداره‌ی مغز که آروم آروم داشتن ضربان میزدن میدیدن همونجا پس میوفتادن.<br />
شبا که میخوابید دست میکرد لای زخمش و بین تیکه‌های مغزش دنبال خاطراتش میگشت، یکیشون رو که گیر میآورد سفت میگرفتش و خونین و مالین میآوردش بیرون و بهش نگاه میکرد، یکم لیسش میزد تا لخته‌هاش پاک بشن بعد مینداختشون توی یه قوطی کبریت وُ میزاشت توی کشوی کمدش، اونقدر این کارو کرده بود شبا که نصف سرش دیگه خالی شده بود، به قول خودش اینجوری داشت از خاطراتش محافظت میکرد. گفتم که آدم احمقی بود البته خودش میگفت که من مبتلا شده‌ام! حالا به چه کوفتی، الله و اعلم.<br />
یه مدتی بود که ندیدمش دیگه، بچه ها میگفتن تو کوچه یکی باهاش شوخی کرده تو مغزش خونده که تو هیچی نیستی، اون خرم باور کرده بوده و کلا گم‌وگور شده بوده، نمیدونم فکر کنم یکی دوسالی بود که کسی ندیده بودش. بچه‌ها پشت سرش حرف میزدن وُ با خنده میگفتن آره دیگه حتما چون فهمیده هیچ‌ه رفته یه گوشه افتاده و جم نخورده تا سقط شده و مرده. البته یه جورایی راستم میگفتن چون ازش بعید نبود، یه بار باز همینا تو کلش خونده بودن که تو گوسفندی! واای باید بودید و میدید که چه طور رفته بود لای چمن‌های پارک کونش رو قمبول کرده بود و علف میخورد و چنان بع‌بع میکرد که انگار از بدو تولد یک گوسفند اصیل بوده. البته شخصا فکر نمیکردم که سر این آخری واقعا هیچ شده باشه! آخه بالاخره یه چسه از مغزش هنوز تو کلش مونده بود و باید میفهمید که هیچ نیست!<br />
البته تا اونجایی که یادمه دیگه کسی ندیدش، بعدها شنیدم لاشه‌اش رو زیر جوب در حالی پیدا کردن که کلش به‌کلی خالی ِ خالی بوده. هیچکی نفهمید باقی مغزش رو قبل از سقط شدنش چیکار کرده، البته من یه حدسایی میزنم. هر از گاهی که دلم براش تنگ میشهمیرم سر وقت کشوی کمدش و تیکه های مغزش رو در میارم و یواشکی توشون رو میبینم. طفلکی حق داشت، تونسته بود از کلی از خاطراتش محافظت کنه.<br />
هنوزم که هنوزه وقتی بعضی شبا به حرفاش فکر میکنم شک میکنم که واقعا احمق بوده باشه، آخه جدیدا حس میکنم یه جوری شدم، دیگه بعضی شبا واقعا حس میکنم که مبتلا شده‌ام، حالا به چه کوقتی رو نمیدونم فقط حس میکنم که مبتلا شده‌ام و همش حس میکنم یه چیزیم رو گم کردم، ااه عجب حس گهی هم هست، این حس گم کردن رو میگم، که حس کنی قراره یه چیزی رو گم کنی یه یه چیزی رو الان گم میکنی یا اصن یه چیزی رو گم کردی قبلن و حالیت نیست، حالا جدیدن سر شبا حس میکنم یه چیزی رو قراره گم کنم! اصن میگم حالا برا محض اطمینان برا اینکه یه وقت حافظه‌ام رو از دست ندم و گمش نکنم بهتره از بعضیاشون محافظت کنم، آره فکر خوبیه، ام‌م شماره اون دکتره چند بود؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myroom.espunkape.net/1388/05/26/i-is/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>کوپه</title>
		<link>http://myroom.espunkape.net/1388/05/19/kope/</link>
		<comments>http://myroom.espunkape.net/1388/05/19/kope/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 00:46:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Shahrum</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myroom.espunkape.net/?p=69</guid>
		<description><![CDATA[وقتی خاموشی سراسر ِ کوپه‌ی ما را فرا میگیرد،
بلند میشی و نگاهی به درختایی میکنی که از جلوی کوپه‌ی ما به سرعت میگذرن، تو اونا را میبینی ولی اونا به تو توجهی ندارن، بغضت میگیره و رو میکنی به من و میگی میشه ترمز رو بکشم؟ وقتی بی‌جواب میمونی میفهمی که ایستادن قطار دردت رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی خاموشی سراسر ِ کوپه‌ی ما را فرا میگیرد،<br />
بلند میشی و نگاهی به درختایی میکنی که از جلوی کوپه‌ی ما به سرعت میگذرن، تو اونا را میبینی ولی اونا به تو توجهی ندارن، بغضت میگیره و رو میکنی به من و میگی میشه ترمز رو بکشم؟ وقتی بی‌جواب میمونی میفهمی که ایستادن قطار دردت رو دوا نمیکنه و میزنی زیر گریه و باز به من نگاه میکنی، وقتی دستم رو روی شانه‌هات احساس نمیکنی میفهمی که من هم چاره‌ی رهایی از غم داخل کوپه نیستم. زل میزنی به پنجره و باز درخت هایی را نگاه میکنی که با سرعت از جلوی پنجره‌ی کوپه‌مان رد میشن، یه سیگار روشن میکنی و صورتت رو میچسبونی به شیشه‌ی پنجره و به خودت میگی کاشکی هیچوقت سوار قطار نمیشدی، کاشکی هیچوقت بلیط قطار را نمیخریدی و هیچوقت ساکت را به قصد ِ مقصدت نمی‌بستی، با خودت فکر میکنی کاشکی هیچوقت وارد کوپه نمیشدی. گیره‌ی پنجره رو با دستات محکم میگیری و اونو به سمت پایین فشار میدی و خودت را همراه پوکه‌ی سیگارت از پنجره‌ی کوپه پرت میکنی بیرون به امید اینکه بتونی کنار درخت‌ها باشی و لای چمن‌های کنارشون وول بخوری و درختام برگاشون رو روی تنت بکشن و تو رو حسابی مورمورت کنن ولی وقتی پرت میشی لای ریل‌های قطار و سر میخوری روی خط‌های فولادی ریل میفهمی که به این آسونیا نیست، وقتی صدای بدرود منو نمیشنوی میفهمی که این هم دوای درد تو نبوده و تو هیچوقت دیگه نمیتونی درختای بیرون کوپه رو ببینی و تو هیچوقت دیگه نمیتونی سوار قطاری بشی و تو هیچوقت دیگه نمیتونی ساکت رو برای مقصدت ببندی. پس یه تکونی به خودت میدی و از لای پنجره‌ی باز کوپه برمیگردی تو و گیره‌ی پنجره رو با دستات محکم میگیری و فشار میدی به بالا و صورتت را میچسبونی به شیشه‌ی پنجره و بغض میکنی و زیرچشمی زل میزنی به من و حلقه‌ی خیس دور چشماتو غورت میدی و یه سیگار دیگه روشن میکنی .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myroom.espunkape.net/1388/05/19/kope/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
